وب نوشت حسین حاجی پور

دانش آموخته حوزه علمیه قم
دکترای اخلاق اسلامی
پژوهشگر مباحث ارتباطات و اقناع

جستجو در مطالب و یادداشت های وبلاگ ، در کادر پایین
پیوندها

زمانی که فکر پاک باشد و از بدی ها و رذیلت ها دور باشد، فکر قدرت زیادی پیدا می کند و زمان و مکان را به سرعت طی می کند و به حقیقت و واقعیت دست پیدا می کند. چنین حالتی را حدس گویند. دانشمندان منطق به آن حدس منطقی، و دانشمندان عرفانی به آن حدس عرفانی می گویند. هر چند مرتبه حدس عرفانی از شهود و عرفان پایین تر است، در عین حال از تفکرات معمولی مردم بسیار والاتر  و ارزشمندتر است.

ماجرای واقعی: این ماجرا از بسیاری از سالخوردگان نقل شده و حداقل خودم از چندین نفر که شاهد ماجرا بوده اند شنیده ام. 

مرحوم استاد محمد علی حاجی پور از اهالی روستای مظفرآباد « شهرستان بردسکن» بود. ایشان به همراه برخی از مردم منطقه در زمان های قبل از انقلاب و به علت نبود کار و وضعیت نامناسب کشاورزی آن زمان، برای کار و درآمد زایی به تهران، کرج یا گرگان مهاجرت کرده بود تا در آنجا به وضعیت اقتصادی سروسامانی ببخشد.

او مدتی به همراه برادرش آقای حسین حاجی پور و فرزندش علی که پسری 15 یا 16 ساله بود، به همراه چندین نفر از اهالی و اقوام به تهران سفر می کند و در آنجا مشغول کار می شود. مدتی بعد، ناچار است به روستای مظفرآباد برگردد، اما فرزندش علی را با خود نمی برد تا وی کنار عمویش آقای حسین حاجی پور به کار مشغول باشد.

او به روستا برمی گردد، در ادامه اطلاع می دهند که گروهی عزم سفر به گرگان دارند و آنجا شرایط کار فراهم است. او نیز به ناچار به همراه خانواده به گرگان سفر می کند و در آنجا مشغول به کار می گردد. چندین ماه می گذرد و پسرش علی که فرزند ارشد خانواده اش است، دلتنگ پدرش می شود. کسانی که برای کار به تهران می آیند، خبر می دهند که پدرش به گرگان رفته است.

بعد از چندین ماه دوری، علیِ15 ساله یا 16 ساله از عمویش اجازه می گیرد تا به دیدار پدر برود و عمویش که نمی تواند او را همراهی کند، از سر اجبار به وی اجازه می دهد.

علی با اتوبوس از تهران به شاهرود می رود. آن گاه با اتوبوس های شاهرود به گرگان سفر می کند. او به گرگان می رسد و در میدان معروف گرگان پیاده می شود. تمام آدرسی که او از پدر دارد، گرگان است!

او یکی دو ساعت سرگردان و حیران در میدان گرگان دور میدان و دور خود می چرخد! و نمی داند که باید چه کند. بدتر آن که او به پدرش اطلاع نداده که قصد مسافرت به آنجا را دارد. البته کمبود وسابل ارتباطی هم، دلیل این بی خبری بوده است. او از مغازه های اطراف میدان معروف گرگان پرس و جو می کند و مشخص است که جواب آنها هم بی خبری محض است. پس بنابر مهمان داری یکی از مغازه دارها درون مغازه پذیرایی و مشغول استراحت می شود.

اکنون بشنویم از آن طرف ماجرا که شاهدان عینی نقل کرده اند:

شاهدان ماجرا می گویند: ما همگی مشغول کار و مشغول زراعت و کشاورزی بودیم. دیدیم ناگهان مرحوم استاد محمدعلی حاجی پور حالش منقلب شد و نگرانی از چهره او می بارید. گفتیم: استاد محمد علی! چه شده؟ چرا این قدر نگرانی؟

با اضطراب و نگرانی پاسخ داد: من فرزندم علی رو دارم می بینم.

گفتیم: اینجا که کسی نیست!

گفت: اینجا نه. من او را در میدان گرگان می بینم که حیران و سرگردان است!

و طبیعی است که نگاه ها و حرفهای بقیه چه باشد...!

پس او بی توجه به سخنان دیگران، دست از کار می کشد و به سرعت آماده می شود تا به داخل شهر برود.

او سریع خود را به شهر؛ به میدان گرگان می رساند و پس از ساعاتی مردم می بینند که مرحوم استاد محمدعلی به همراه فرزندش علی به محل کار برمی گردد...


وب نوشت حسین حاجی پور

نظرات  (۲)

ممنون بابت اطلاع رسانیتون.
Hello, i feel that i noticed you visited my website thus i came to go back the choose?.I am trying to to find issues to improve my web site!I assume its ok to use a few of your ideas!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">